اشعار خیام
برخیز بتا بیا ز بهر دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم زان پیش که موزه ها کنند ازگل ما
.....................
گر می نخوری طـــعنه مــزن مستانرا بـــنـــیـــاد مکن تو حــیــله و دسـتانراتو غرّه بدان مشو که من می نخورم صد کار دگر کنی که می غلامست آنرا
.........................
ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور چو ندانی ز کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
...........................
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامدست و روزی که گذشت
................................
چون نیست ز هر چه هست چون باد به دست / چون هست بهر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست پندار که هر چه هست در عالم هست
........................
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت سگ به ز من ار برم نام بهشت
...........................
گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار آوای دهل شنیدن از دور خوش است
..........................
گویند مرا که ذوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست
........................
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بر بطی بر لب کشت این هر سه مرا نقد و تو را هدیه بهشت
...............................
گویند بهشت حور و عین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود
گویند بهشت حوض و کوثر باشد جوی و می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد